X
تبلیغات
زندگی با لبخند زیباست...
داستانهای کوتاه و خواندنی
 حرف دلت رو بزن


ما فقط یک بار به دنیا می آییم و توی این جاده زندگی نوشته :" دور زدن ممنوع ".


یه جایی خوندم که نوشته بود قلب ها از حرف های ناگفته بیشتر می شکنه تا حرف های گفته. این روزها هوا بهاریه و بوی عید می آید ، تو هم دلت رو بهاری کن. پس بیا از همین شروع سال نو نگذاریم حرفی ناگفته تو دلمون بمونه. اگه کسی رو دوست داری یا حرفی تو دلته که باید بگی نگهش ندار ، بگو. بذار بدونه که دوستش داری. چرا هی خودت رو سانسور می کنی؟! بعضی ها به همسر و مادر و پدر و حتی بچه هاشون هم نمی گن که دوستشون دارن.

اون ها حاضرن از صبح تا شب صد مدل ویتامین و غذا و سرویس های مختلف به بچه هاشون بدن ولی باور کن اگر یک نوازش ، یک آغوش گرم ، و یک جمله دوستت دارم رو به اون ها بگن با تمام کارهایی که تا حالا براشون انجام دادن برابری می کنه. فرقی نمی کنه اون شخص بچه باشه یا یک آدم 90 ساله . 


ما آدم ها تشنه محبتیم و اینکه طرف مقابل بگه دارم می بینمت ! تو دیده می شی ! من می فهممت ! قدرت رو می دونم ! 


حالا قلم رو بردار و دو خط برای اونی که دوستش داری بنویس حتی غلط یا کودکانه . اگر نمی تونی بنویسی یک شاخه گل براش بخر. اگر این کار رو هم نتونستی انجام بدی ، برای اونی که دوستش داری دعا کن و موج مثبت بفرست این کم خرج ترین و زیباترین راه ابراز عشقه ! .

مطمئن باش موقع دعا ، فرشته ها این موج های مثبت رو به ساحل دلش می رسونن. باور نداری ؟! امتحان کن !!

|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 خدا وجود دارد؟

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛


آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”


مشتری پرسید: “چرا؟” (بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در شنبه چهاردهم مرداد 1391  |
 چند جمله حکیمانه

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است.

برای کسی که آهسته و پیوسته می رودهیچ راهی دور نیست.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

در اندیشه آنچه کرده ای مباش در اندیشه آنچه نکرده ای باش.

کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.

از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.

تنها راهی که به شکست می‌انجامد، تلاش نکردن است.

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید.

کسانی که در انتظار زمان نشسته اند آنرا از دست خواهند داد.

وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده کند.

کسانی که نمی توانند فرصت کافی برای تفریح بیابند،دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می کنند.

اگر هر روز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.

آنکه می تواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باک ندارد.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 یه بنده خدا

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :


- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟


ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 جغد پیر

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: 

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 

ملاقات با خدا

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد.چند کوچه آنطرف‏تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید، پسرک هم احساس گرسنگی میکرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد عذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر میرسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم.


 

|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 کودک و خدا
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید.. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ... *** مـادر*** صدا کنی
|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 ساختن روح

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

 

|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ 


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. 


من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. 


روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟


|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 لیوان و مشکلات

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

بقیه در ادامه مطلب.



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بابک ملکیان در جمعه سیزدهم مرداد 1391  |
 
 
بالا